اگه مهربون مي موندي ديگه تنها نمي موندم خودمو پيدا مي كردم توي شب جا نمي موندم لا اقل يه بار بي انصاف يه سلامي يه كلامي كاشكي همون لحظه اول نامه هاتو مي سوزوندم گوش بده به حرفام امشب اگه خوابي يا كه بيدار اين جدايي تا ابد نيست برو به اميد ديدار اگه يه روزي دل تو تنگ گريه هاي من شد وعده ما كنج حصرت زير سايه سپيدار
به من بگو مدت زیادی از تولد برادر ساكی كوچولو نگذشته بود . ساكی مدام اصرار می كرد به پدر و مادرش كه با نوزاد جدید تنهایش بگذارند . پدر و مادر می ترسیدند ساكی هم مثل بیشتر بچه های چهار پنج ساله به برادرش حسودی كند و بخواهد به او آسیبی برساند . این بود كه جوابشان همیشه نه بود . اما در رفتار ساكی هیچ نشانی از حسادت دیده نمی شد ، با نوزاد مهربان بود و اصرارش هم برای تنها ماندن با او روز به روز بیشتر می شد ، بالاخره پدر و مادرش تصمیم گرفتند موافقت كنند . ساكی با خوشحالی به اتاق نوزاد رفت و در را پشت سرش بست . امالای در باز مانده بود و پدر و مادر كنجكاوش می توانستند مخفیانه نگاه كنند و بشنوند . آنها ساكی كوچولو را دیدند كه آهسته به طرف برادر كوچكترش رفت. صورتش را روی صورت او گذاشت و به آرامی گفت : نی نی كوچولو ، به من بگو خدا چه جوریه ؟ من داره یادم میره !
از كتاب هفده داستان كوتاه كوتاه از نویسندگان ناشناس